در من
بیمارستانی است در حالِ تخریب
که پزشکی در آن
به معالجه ی خودش مشغول است
و پرستاران
یکی پس از دیگری
بیماران را به قتل می رسانند
حالا که
تشنج هایی مسری
این بیمارستان را
به مرزِ جنون کشانده
قوی ترین دوزهای این شعر نیز
آرامم نمی کنند
آقای دکتر!
تمامِ ترانه هایم را بالا آورده ام
سریع تر
نسخه ی این شعر را بپیچید!
#کامل_غلامی

زمستان
مادر بارداری ست
بدونِ رحِم!
که پس از همخوابی با آسمان
دانه دانه
تکه های ابر را
پس می اندازد ...
#کامل_غلامی

خونریزی این نوشته ها بند آمده
هر کدام
در تک تکِ بندهایشان
لخته هایی تشکیل داده اند
و چه دیر بازگشته ای
حالا که تمامِ ترانه هایم عفونی شده اند
#کامل_غلامی
سرباز ها
یکی پس از دیگری
تفنگ هایشان را بر زمین می گذارند
دیگر
صدایِ هیچ گلوله ای بلند نمی شود
پوتین های خاک خورده یِ زیادی تویِ حیاط پادگان افتاده که کسی برای پوشیدنشان قیام نمی کند
"این شهر چیزی برای تصاحب ندارد"
این را
سربازِ قسمتِ دیدبانی می گفت
وقتی تو را می دید
که دور می شدی
#کامل_غلامی

عکس از امیرعلی.ق

لبخندت
در این جهانِ غمگین
معجزه ای بود
از سویِ پیامبری که هرگز ادعای رسالت نداشت
و عشق
ناممکن ترین اتفاق ِ زندگی ام
همچون ایمانِ یک مسلمان
در کلیسایِ
یک کشورِ یهودی نشین
#کامل_غلامی
+ متاسفانه نمیدونم عکاس کیه
رفتن
فعلِ خوبی نیست
چه برایِ تو که با ساکِ دستی ات در ایستگاه راه آهن "ایستاده" ای
چه برای گنجشکی که رویِ شاخه ی درخت "نشسته"
و چیزی از ادبیات نمی فهمد
#کامل_غلامی
Photo : @Ebi.Zandi
موهایت را نپوشان
خائن را که کفن نمی کنند
به زندانی بگویید
این را پاسبان می گفت
#کامل_غلامی
دیروز پدرم
امروز من
فردا هم یکی از پسرانم
دنیا همیشه برای نسل من
معشوقه ای با چشم های درشتِ مشکی و موهایی بلند کنار گذاشته است
روزی
اگر زنی با چنین مشخصاتی
نیافتید
بدانید که دنیا به آخر رسیده
#کامل_غلامی
نمیشناختمت
عـاشقت شــدم
چه میدانستم ماهی های برکه
هیچوقت
دستشان به دریا نمی رسد
#کامل_غلامی
رایمون نوشت : بنظرتون ماهی های برکه غمگین ترن یا پرنده های قفس؟
کوپه های قطار را
یکی پس از دیگری جستجو میکنم
شالِ گردنت توی کوپه ی شماره ی هفت
کفش هایت تویِ کوپه ی پنجم
انگشترت را توی کوپه ی اول میابم
اینها امیدوارم میکنند تا خودم را قانع کنم که هنوز نرفته ای
اما
ساکِ دستی ات
هر چه میگردم پیدایش نمیکنم!
فصل درو
نزدیک است
مراقبِ گیسوانت باش
عکس رو از سرچ گوگل یافتم و اطلاعی از عکاسش ندارم
اینقدر
از تنهایی بد نگویید
شما که سرودن تمام شعرهایتان
از همین تنهاییست
+ این همه از تاریکی بد نگویید / شما که فروش چراغتان ، به لطف همین تاریکی ست / محمدشمس لنگرودی

یک نخ سیگار
یک میز و دو صندلی رو به روی هم
کافه ای که برای اولین با تو را در آن بوسیدم
خاطراتت دمار از روزگارم در آورده
این پنجمین سالی است
که بدونِ تو به این کافه می آیم
همه چیز تکراریست
با این تفاوت که تو تکرار نمی شوی
هنوز هم روی همان صندلی ای می نشینم
که با هم می نشستیم
هنوز هم
همان قهوه ای را سفارش میدهم
که با هم می خوردیم
حتی هنوز هم گارسون
با همان اداهای همیشگی و مسخره اش
و با صدایی تقلیدی میگوید
" نسکافه بیارم براتون یا کاپوچینو؟"
رفتم
گره از کارش باز کنم
قبل از حرکت به بندِ کفشم گره افتاد!
+ می روی تا گره از کارِ کسی باز کنی؟ / زِر نزن! بند ِ کتانیِ خودت پُر گره است

عاشقت که شد ،
دیوانه شد
و
پژمرد
شمعدانی ای که
از
پشت شیشه ی پنجره،
چشمانت
را میدید ...
خدا راست می گفت!
"هر موجودی را برای هدفی خاص آفرید ام"
تو
آفریده شدی تا دلیلِ زندگیِ من باشی
زمستان،
يوزپلنگي گرسنه بود
که برای شکار بچه خرگوشی کوچک ، حقارت دانه های سفید برف را تحمل کرد.
بباف گیسوانت را
من به یادت
خیال ها میبافم
#کامل_غلامی

Photo : @ShivaKhademi
قبل ترها زندگی ام رنگ و بویی دیگر داشت / آن موقع ها کسی زیاد حواسش به من نبود / داشتم زندگی ام را می کردم / شاد بودم / می خندیدم / به دور از هرگونه ناراحتی و اندوه / یک زندگیِ بدونِ دردسر / پنجشنبه شب ها فال حافظ میگرفتم / جمعه ها میرفتم کنار استخر، توی پارک لاله زار / قهوه ترک میخوردم و برایِ پسربچه ای که سیگار میفروخت دست تکان میدادم / از وقتی آمده ای دیگر زندگی هیچ چیزش مثل سابق نیست / در نبودت ناراحتم / هر وقت هم که هستی، فکر به اینکه تا چند دقیقه ی دیگر خواهی رفت عصبانیم میکند / از وقتی آمده ای زندگی ام دگرگون شده / چند وقتیست آن کودک سیگار فروش را نمی بینم / مزه ی قهوه ی تُرک از زبانم افتاده / و اصلا یادم نیست که آخرین فالِ حافظم از لبِ معضوق بود یا مِی و مطرب / از قوتی آمده ای زندگی ام دگرگون شده / تا قوتی نخندی، نمی خندم / تا وقتی شاد نباشی ، شاد نیستم / حالم به حالت بستگی دارد / نمیدانم ای حس خوب است یا نه ولی این حس لعنتی را دوست دارم