در من
بیمارستانی است در حالِ تخریب
که پزشکی در آن
به معالجه ی خودش مشغول است
و پرستاران
یکی پس از دیگری
بیماران را به قتل می رسانند

حالا که
تشنج هایی مسری
این بیمارستان را
به مرزِ جنون کشانده
قوی ترین دوزهای این شعر نیز
آرامم نمی کنند

آقای دکتر!
تمامِ ترانه هایم را بالا آورده ام
سریع تر
نسخه ی این شعر را بپیچید!

#کامل_غلامی




برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۵ |
 


زمستان
مادر بارداری ست
بدونِ رحِم!
که پس از همخوابی با آسمان
دانه دانه
تکه های ابر را
پس می اندازد ...

#کامل_غلامی


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵ |

بوسه های کنسرو شده ات را
از یخچال بیرون می آورم
دوست داشتنت یخ زده
و دستانم
جایی میانِ قفسه های یخ بسته
به دنبالت می گردند
تو فاسد شده ای
و من
این را
چند روز پس از تاریخ انقضایت می فهمم
حالا که دیگر مسمومت شده ام ...

#کامل_غلامی


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ |


برچسب‌ها: کامل غلامی, گرافی, شعروگرافی, فتوتکست
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۵ |
 


خونریزی این نوشته ها بند آمده
هر کدام
در تک تکِ بندهایشان
لخته هایی تشکیل داده اند
و چه دیر بازگشته ای
حالا که تمامِ ترانه هایم عفونی شده اند

#کامل_غلامی


برچسب‌ها: کامل غلامی, گرافی, شعروگرافی, فتوتکست
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۵ |
 

سرباز ها
یکی پس از دیگری
تفنگ هایشان را بر زمین می گذارند
دیگر
صدایِ هیچ گلوله ای بلند نمی شود
پوتین های خاک خورده یِ زیادی تویِ حیاط پادگان افتاده که کسی برای پوشیدنشان قیام نمی کند
"این شهر چیزی برای تصاحب ندارد"
این را
سربازِ قسمتِ دیدبانی می گفت
وقتی تو را می دید
که دور می شدی

#کامل_غلامی


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۵ |

دلتنگی
همچون کودکِ پابرهنه ایست
در خیابانی پُر از هجمه ی اتومبیل ها
که هرگاه
میخواهد عرض خیابان را طی کند
اتومبیلی با بوق ممتد از مقابلش عبور میکند
و دلتنگی
هِی میماند
هِی میماند
و هِی میماند
پشتِ چراغِ قرمزی که نامش زندگیست

#کامل_غلامی

عکس از امیرعلی.ق

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۵ |
 


لبخندت
در این جهانِ غمگین
معجزه ای بود
از سویِ پیامبری که هرگز ادعای رسالت نداشت
و عشق
ناممکن ترین اتفاق ِ زندگی ام
همچون ایمانِ یک مسلمان
در کلیسایِ
یک کشورِ یهودی نشین

#کامل_غلامی


+ متاسفانه نمیدونم عکاس کیه

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۵ |

رفتن
فعلِ خوبی نیست
چه برایِ تو که با ساکِ دستی ات در ایستگاه راه آهن "ایستاده" ای
چه برای گنجشکی که رویِ شاخه ی درخت "نشسته"
و چیزی از ادبیات نمی فهمد

#کامل_غلامی

Photo : @Ebi.Zandi

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در شنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۵ |

 

موهایت را نپوشان
خائن را که کفن نمی کنند
به زندانی بگویید
 این را پاسبان می گفت

#کامل_غلامی

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۵ |

دیروز پدرم
امروز من
فردا هم یکی از پسرانم
دنیا همیشه برای نسل من
معشوقه ای با چشم های درشتِ مشکی و موهایی بلند کنار گذاشته است
روزی
اگر زنی با چنین مشخصاتی
نیافتید
بدانید که دنیا به آخر رسیده

#کامل_غلامی

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۵ |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    مسیح را به صلیب کشیدند

    من را

    به چشمانت

    #کامل_غلامی

 

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۵ |

 

نمیشناختمت

عـاشقت شــدم

چه میدانستم ماهی های برکه

هیچوقت

دستشان به دریا نمی رسد

#کامل_غلامی

رایمون نوشت : بنظرتون ماهی های برکه غمگین ترن یا پرنده های قفس؟

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۴ |

 

کوپه های قطار را

یکی پس از دیگری جستجو میکنم

شالِ گردنت توی کوپه ی شماره ی هفت

کفش هایت تویِ کوپه ی پنجم

انگشترت را توی کوپه ی اول میابم

اینها امیدوارم میکنند تا خودم را قانع کنم که هنوز نرفته ای

اما

ساکِ دستی ات

هر چه میگردم پیدایش نمیکنم!

 

 

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۴ |

 

با رفتنت

به تمامِ شهر می فهمانم

که

مشکی

رنگِ عشقِ نیست

داغِ عشق است

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در سه شنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۴ |

فصل درو

نزدیک است

مراقبِ گیسوانت باش

 

عکس رو از سرچ گوگل یافتم و اطلاعی از عکاسش ندارم

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در جمعه سیزدهم شهریور ۱۳۹۴ |

 

اینقدر

از تنهایی بد نگویید

شما که سرودن تمام شعرهایتان

از همین تنهاییست

+ این همه از تاریکی بد نگویید / شما که فروش چراغتان ، به لطف همین تاریکی ست / محمدشمس لنگرودی

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ |

 

من

در سرزمین عجایب بودم

لای موهایت

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در جمعه یکم اسفند ۱۳۹۳ |

 

 

یک نخ سیگار

یک میز و دو صندلی رو به روی هم

کافه ای که برای اولین با تو را در آن بوسیدم

خاطراتت دمار از روزگارم در آورده

این پنجمین سالی است

که بدونِ تو به این کافه می آیم

همه چیز تکراریست

با این تفاوت که تو تکرار نمی شوی

هنوز هم روی همان صندلی ای می نشینم

که با هم می نشستیم

هنوز هم

همان قهوه ای را سفارش میدهم

که با هم می خوردیم

حتی هنوز هم گارسون

با همان اداهای همیشگی و مسخره اش

و با صدایی تقلیدی میگوید

" نسکافه بیارم براتون یا کاپوچینو؟"

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۳ |

 

رفتم

گره از کارش باز کنم

قبل از حرکت به بندِ کفشم گره افتاد!

 

+ می روی تا گره از کارِ کسی باز کنی؟ / زِر نزن! بند ِ کتانیِ خودت پُر گره است

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید, تک بیت
نوشته شده توسط در یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ |

 

عاشقت که شد ،

دیوانه شد

و

پژمرد

شمعدانی ای که

از

پشت شیشه ی پنجره،

چشمانت

را میدید ...

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در جمعه هفدهم بهمن ۱۳۹۳ |

 

دستت را بـه من بده

تویی که هیچـوقتپایت را از زندگی ام بیـرون نکشیـده ای

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در چهارشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۳ |

 

خدا راست می گفت!

"هر موجودی را برای هدفی خاص آفرید ام"

تو

آفریده شدی تا دلیلِ زندگیِ من باشی

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۳ |
 
روسری ات را محکم تر ببند

باد که می وزد

نگرانی ام چند برابر میشود

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ |

 

زمستان،

يوزپلنگي گرسنه بود

که برای شکار بچه خرگوشی کوچک ، حقارت دانه های سفید برف را تحمل کرد.

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ |
 
مرا زندانی کردند

به جرمِ

بوسیدنِ

لب هایی که بوی سیب می داد

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در پنجشنبه دوم بهمن ۱۳۹۳ |

 

بارش کج بود

چند نفر کمکش کردند

بار

به منزل رسید!

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ |

 

بباف گیسوانت را

من به یادت

خیال ها میبافم

#کامل_غلامی

Photo : @ShivaKhademi


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در جمعه پنجم دی ۱۳۹۳ |

 

قبل ترها زندگی ام رنگ و بویی دیگر داشت / آن موقع ها کسی زیاد حواسش به من نبود / داشتم زندگی ام را می کردم / شاد بودم / می خندیدم / به دور از هرگونه ناراحتی و اندوه / یک زندگیِ بدونِ دردسر / پنجشنبه شب ها فال حافظ میگرفتم / جمعه ها میرفتم کنار استخر، توی پارک لاله زار / قهوه ترک میخوردم و برایِ پسربچه ای که سیگار میفروخت دست تکان میدادم / از وقتی آمده ای دیگر زندگی هیچ چیزش مثل سابق نیست / در نبودت ناراحتم / هر وقت هم که هستی، فکر به اینکه تا چند دقیقه ی دیگر خواهی رفت عصبانیم میکند / از وقتی آمده ای زندگی ام دگرگون شده / چند وقتیست آن کودک سیگار فروش را نمی بینم / مزه ی قهوه ی تُرک از زبانم افتاده / و اصلا یادم نیست که آخرین فالِ حافظم از لبِ معضوق بود یا مِی و مطرب / از قوتی آمده ای زندگی ام دگرگون شده / تا قوتی نخندی، نمی خندم / تا وقتی شاد نباشی ، شاد نیستم / حالم به حالت بستگی دارد / نمیدانم ای حس خوب است یا نه ولی این حس لعنتی را دوست دارم

 


برچسب‌ها: کامل غلامی, سپید
نوشته شده توسط در سه شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۳ |